آرتين آرتين ، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 3 روز سن داره

آرتين مامان

بدون عنوان

اين روزا تو محل كار همش تو فكر تو و كاراتم، مثلا اين كه ديروز كه شما تو بغلم بودي و از مهد داشتيم مي اومديم خونه، شيشتو كه پر از اب يخ بود هي فشار مي دادي به دهن من كه بخورم منم مثلا هام هام مي كردم و تو كلي ذوق زده مي شدي.چند شب پيش اومدي بغل بابا پشت ميز نشستي و ماكارانيارو از ظرف بر مي داشتي مي ذاشتي دهن بابا  ياد گرفتي از مبل مي ري بالا خودت به تنهايي بعد مثل آدم بزرگا لم مي دي و با شيشت اب مي خوري. آرتين به قول بابايي تو شيريني مثل يه نون خامه اي بزرگ .خوشحالم كه هستي ، خوشحالم كه مي خندي و شيطوني مي كني و خونمون و پر از خنده اي معصومانت كردي.دوستت داريم من و بابا عاشقققققتيم ...
13 مرداد 1393

اولين تاتي تاتي

ديروز اولين روزي بود كه تمام وقت رفتي مهد كودك، صبح كه بردمت مهد خواب بودي، ساعت ده زنگ زدم و حالتو پرسيدم ، گفتن خوبي و داري بازي مي كني،تمام روز فكرم پيش تو بود ، غذا حورده؟ ميوه خورده؟ خوابيده؟و.....ظهر كه مي يومدم دنبالت تمام راه به اين فكر مي كردم كه اخ جووووون الان آرتين خان و بغل مي كنم.نيم ساعت زودتر از ساعت 4 رسيدم مربيت كه آوردتت بستمش به سوال اون بنده خدا هم گفت آرتين پسر خيلي خوبيه غذاشو خورده دوساعتم خوابيده كليم بازي كرده.امروز ديگه اخمو و بد اخلاق نبودي ديدم كه به مربيت خنديدي ، دلم آروم شد .وقتي به كسي مي خندي يعني تونستي باهاش رابطه برقرار كني.بغلت كردم و اومديم خونه و مادر پسري همديگه رو بغل كرديم و لالا. ديشب دستت و ...
12 مرداد 1393

اولين روز مهد كودكي

عزيز ترينم، بالاخره رسيد روز سختي كه همش استرسشو داشتم ، آرتين مامان به جرات مي تونم بگم سخت ترين كار زندگيم سپردن تو به مهد بود. نفسم، روز شنبه 4 تير اولين روز مهدت بود، من تمام شب بيدار بودم بهت نگاه مي كردم و  پر  بودم از  احساس دلشوره.صبح لباساي خوشگلتو تنت كردم و همراه بابايي رفتيم مهد جلو ي در مهد چند لحظه صبر كردم موهاتو مرتب كردم، برات آيت الكرسي خوندم و در گوشت بهت گفتم بابت اين كارم تا آخر عمر شرمندتم، بابت اين كه خواب راحت صبحتو ازت مي گيرم، بابت اين كه چند ساعت كنار كسايي هستي كه برامون غريبه ان ، به خودم گفتم هانيه خدايي خودت و اگه ببرن يه جاي غريبه ، بذارنتو برن چه احساسي پيدا مي كني؟ تو اين كشمكشا بو...
12 مرداد 1393

بدون عنوان

پسري قند عسلي ، شما توي تير ماه شدي شش دندوني يعني 4 تا بالا دو تا پايين عين خودمم دندون خرگوشي هستي عزيز دلم بازيگوش شدي در حد تيم ملي لحظه اي آروم و قرار نداري ،ديگه تو خونه چيزي از دست شما ووروجك در امان نيست  دستتو به همه چي مي گيري و يا علي مدد بلند مي شي ، ديشب چند ثانيه بدون اين كه دستت و جايي بگيري ايستادي و بعد محكم با پشت افتادي زمين، ديشب خيلي شيك رفتي جلوي در كابينت ايستادي و  در كابينت و باز مي كردي توش و نگاه مي كردي بعد محكم در و مي بستي ، به به ديگه كابينتام از دست شما موش كوچولو در امان نيستن،وقتي ماشين لباسشويي و روشن مي ري مي شيني جلوش و بادست مي زني به شيشه و جيغ مي زني ، در يخچال كه باز مي شه گوله مي كني بري تو...
25 تير 1393

شروع زندگي مهدكودكي

عزيزترينم، روزهاي شيرين موندن پيش خاله راحله ديگه داره تموم مي شه و تو بايد وارد دوره جديدي از زندگيت بشي، دوره اي كه حتي منم باهاش غريبه ام، پسر عزيزم از ديروز كه با خاله رفتيم تا ثبت نامت كنيم ، هر ثانيه اين سوال و از خودم مي پرسم كه كارم درست يا نه؟وقتي رفتم پيش مربيت تا ازش سوالامو بپرسم قلبم تند تند مي زد اشك پشت در چشام بود ، عززززيزم به جرات مي تونم بگم سپردن تو به مهد سخت ترين كار زندگيمه، هنوز يه هفته اي وقت هست ، كاش دير بگذره، من دلهره دارم ، مي ترسم، چه طور پاره تنمو  بسپارم به ادمايي كه برامون غريبه ان، آخه تو عادت داري تو بغل بخوابي ، وقتي از خواب مي پري ما بغلت مي كنيم تا آروم شي، غذات و با شيطنت مي خوري اما خوب مي دونم ك...
23 تير 1393

اولين عكاسخانه با آرتين خان

عزيز دلم ، ديروز براي اولين بار و بالخره بعد از كلي امروز و فردا 8 خرداد با هم رفتيم آتليه مينياتور تو خيابون شكوفه، واييييييييي كه چي كار كردي يه ذوقي كرده بودي كه نگو هرجارو نگاه مي كردي ذوق مي كردي و بلن بلند مي خنديدي، و البته جيغغغغغغ بنفشي و هم كه تازه ياد گرفتي مي كشيدي، نيم ساعت اول خيلي همكاري كردي ، راخت ميشستي و از جات تكون نمي خوردي اما وقتي يخت باز شد هرجا مي ذاشتيمت راه مي افتادي يه عكس قرار بود تو و بابا با هم بگيريد كشتي بابارو ، عكاس و منو و خالرو اين قدر جيغ كشيدي و وول خوردي كه نگو، تا ميذاشتيمت تو دكور  ازت عكس بگيرن مي دوييدي ميومدي بيرون خلاصه بعد يه ساعت ما سه تا كه اين قدر ادا درآورده بوديم له شديم خودتم اين قدر ...
9 تير 1393