آرتين آرتين ، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 3 روز سن داره

آرتين مامان

كوچولوي مهمون نواز

عزيزيترينم... چند شب پيش دوستاي بابا با خانوادهاشون اومدن خونه ما. من همش دلواپس  بودم كه شما شلوغي كني يا نتوني با بچه ها كنار بياي. اول شايان اومد پسر عمو خسرو. اما چون از شما بزرگتر بود زياد تحويلت نمي گرفت  اما شما دستشو گرفتي بردي تو اتاقت  يكي يكي اسباب بازي هاتو نشونش مي دادي تا بالاخره با هم دوست شدين بعد كه عمو  اميد اينا اومدن اول رفتي و پاي بهار 3 ماه رو محكم فشار دادي هي مي گفتي اه اه  حتما منتظر بودي پاي بچه مردم در بياد از جاش .نمي دوني چه قدر بامزه دنبال كوثر و شايان  مي دويدي ، يعني مثلا منم اره ، قاطي شما شدم. سر شامم خيلي اقا كنار من  نشستي و ش...
4 آبان 1393

كوچولوي عزيزم روزت مبارك

آرتين قشنگم، 16 مهر روز جهاني كوچولوهاست. خدا رو هزار هزار مرتبه شكر كه به ما يه  كوچولوي نازنين داده كه بتونيم روز كودك و بهش تبريك بگيم. امروز با اين كه دلم كلي از دست اين آدم بزرگا گرفته بود اما وقتي اومدم مهد كودك دنبالت و  ديدم يه تاج به مناسبت روز كودك روي سرت و لبات پر از خندست منم دلم از ديدن شادي تو  شاد شد. عزيزترينم دنياي بچه ها، دنياي پاكي و مهربونيه لطفا حتي وقتي بزرگم شدي سعي كن  مثل الان پاك و مهربون و شاد باشي. خداي بزرگ از اين كه آرتين و به ما دادي خيلي ممنونم.     ...
19 مهر 1393

اولين جايزه مهد كودكي

پسر قشنگم، ديروز از مهد كودك به مناسبت اول مهر يه خرس پشمالو قهوه اي هديه گرفتي. البته چون شما هفته پيش به خاط مريضي مهد نرفته بودي، ديروز هديت و دادن بهت. عزيزترينم، اين قدر شيطون و بانمك شدي كه نگگگگگگو   . گوشي تلفن رو برمي داري و شروع مي كني بلند بلند حرف زدن بعدم گوشي و پرت مي كني و مي ري ديروز رفتيم فروشگاه خريد كنيم، بابايي شما رو گذاشته تو چرخ خريد شمام هرچي ما مي نداختيم توي چرخ رو  پرت مي كردي بيرون. راستي يه چيز ديگه دماغت و كشف كردي و نتيجه اين كشف اين كه دستت و مي كني تو مماخت خيلي با نمك اين كارو مي كني ولي ماماني اين كار اصلا خوب نيست اميدوارم زود يادت بره. دوستتت...
8 مهر 1393

يه هفته خيلي بد

عزيزترينم اين هفته، هفته بدي بود پر از تب و بي حالي و گلودرد و گوش درد. تا حالا اين طوري  بي حال نديده بودمت.همش يه گوشه ساكت و بي حال دراز مي كشيدي. سه شنبه  خيلي  تب داشتي با بابا برديمت پيش دكتر صفايي. دكتر معاينت كرد و گفت كه ببريمت  آزمايش.  ترسيده بودم خييييييلي.برديمت آزمايشگاه، موقع خون گرفتن عين يه مرد كوچولو اصلا گريه نكردي اما تنت داغ بود خيلي داغ چشمات سرخ شده بود.با بابا سريع رفتيم مطب. دكتر گفت  سريع لباساشو در آريد و پاشويش كنيد.بعد يه ساعت تبت اومد پايين اما من و بابايي و خيلي  ترسوندي خيلي. ديشب حالت خوب شده بود سرفه مي كردي اما سرحال بود...
5 مهر 1393

شيطنت هاي آرتين خان

اين روزا، روزاي قشنگيه خيلي قشنگ. تو هر روز يه حركت  جديد از خودت نشون مي دي. مثلا برات بگم: ديروز اومدم ديدم چسب هايي كه به در كشوي ميز تلويزيون زده بوديم رو كندي، كشو رو باز كردي، سي دي هارو ريختي بيرون خودت نشستي تو كشو از مبل مي ري بالا، مي يارمت پايين دوباره مي ري، بعدم مي خواي با سر بياي پايين يه جاي مخفي پيدا كردي هرچي گم مي شه اون جا يافت مي شه، سوراخ باند ضبط ديروز وقتي برعكس كردمش توش پر موز لهيده، سيب گنديده، اسباب بازي، تكه هاي گوشت چرخ كرده و ............ بود. تا در ماشين لباس شويي باز مي شه با سرعت نور به سمتش حركت مي كني بري توش، در يخچال كه باز مي شه انگار در باغ بهشت باز شده اينقدر ذوق مي كني كه ن...
3 شهريور 1393

عزيزم يك سالگيت مبارك

عزيزم : يك بهار،يك تابستان، يك پاييز و يك زمستان را ديدي /از اين پس همه چيز تكراريست به جز مهرباني/پس تا مي تواني مهربان باش  عزيزترينم يكسالگيت مبارك. يك سال گذشت، اما خيلي زود گذشت.دل من كه براي تك تك لحظه هاش تنگ مي شه.براي اولين باري كه صورت قشنگت رو گذاشتن روي صورتم، تو با همه وجودت گريه مي كردي و من از شوق ديدنت اشك مي ريختم دستام بسته بود اما وقتي پرستار صورتتو گذاشت رو صورتم دنيام عوض شد، هنوز مشامم پر از عطر بهشتي توئه.يك سال گذشت، يه سال پر از هيجان اولين ها، اولين بار كه دمر شدي، اولين بار كه گردنت رو سفت روي تنت نگه داشتي، اولين بار كه سينه خيز رفتي، اولين بار كه چهار دست و پا رفتي، اولين دندونت، اولين غذاي كمكيت،...
2 شهريور 1393

بدون عنوان

شيريني خامه اي، كلوچه گردويي، بستني شكلاتي، عاشقتم. واي كه چه قدر يه ني ني 11 ماهه شيرينه.آرتين قشنگم ديگه تقريبا راه رفتن و ياد گرفتي، دستاتو مي گيري جلو و از مچ خم مي كني و يهو سرعتي شروع به راه رفتن مي كني، يعني بهتر بگم جاي راه رفتن مي دويي.بعدم تلو تلو مي خوري و يه چرخ در جا مي زني و تالاپ مي خوري زمين از كفش بدت مي ياد مثل كلاه و پستونك.تا پات مي كنم درش مي ياري.ماماني بهت مي گه آرتين پابرهنه اين روزا تو مهد بي قراري مي كني، مربيت مي گه همش مي خواي كه بغلت كنن و به منم گفته كه تو خونه كمتر بغلت كنم، اما مگه مي شه آرتين خان و بغل نكرد يه دونه من، مي دونم سخته، تو هم دوست داري تو خونه كنار من چشماتو باز كني، يه دل سير شير بخوري و بازي كن...
21 مرداد 1393