دلتنگياي من
عزيز دلم داري بزرگ مي شي، ديروز بردمت دكتر گفت مي توني غذاي سفر رو بخوري يعني بزرگ شدي،اين چه حاليه نمي دونم هم از بزرگ شدنت خوشحالم و هم دلتنگ ، از اين كه چهار تا دندون داري خوشحالم و از ديدنشون وقتي با صداي بلند مي خندي دلم ضعف مي ره ولي همين دل براي روزايي كه آرتين بي دندون بودي و بابا احمد بهت مي گفت پيرمرد بي دندون تنگه، از اين كه كم كم وقتي دستتو به مبل مي گيري و بلند مي شي و يواش يواش دستتو ول مي كني يا وقتي دستتو مي گيري به ميز از بغل راه مي ري دلم ضعف مي ره و ذوق مي كنم از اين كه ديگه مي خواي راه بري ، اما دلم براي پسري كه چهار دست و پا توي خونه اين ور اون ور مي رفت و سر زانوهاش قرمز مي شد تنگ مي شه، زود گذشت خيلي زود انگار همين دير...
نویسنده :
هاني
14:27







