آرتين آرتين ، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 2 روز سن داره

آرتين مامان

اولين روز مهد كودكي

1393/5/12 8:36
نویسنده : هاني
231 بازدید
اشتراک گذاری

عزيز ترينم، بالاخره رسيد روز سختي كه همش استرسشو داشتم ، آرتين مامان به جرات مي تونم بگم سخت ترين كار زندگيم سپردن تو به مهد بود.

نفسم، روز شنبه 4 تير اولين روز مهدت بود، من تمام شب بيدار بودم بهت نگاه مي كردم و پر بودم از  احساس دلشوره.صبح لباساي خوشگلتو تنت كردم و همراه بابايي رفتيم مهد جلو ي در مهد چند لحظه صبر كردم موهاتو مرتب كردم، برات آيت الكرسي خوندم و در گوشت بهت گفتم بابت اين كارم تا آخر عمر شرمندتم، بابت اين كه خواب راحت صبحتو ازت مي گيرم، بابت اين كه چند ساعت كنار كسايي هستي كه برامون غريبه ان ، به خودم گفتم هانيه خدايي خودت و اگه ببرن يه جاي غريبه ، بذارنتو برن چه احساسي پيدا مي كني؟ تو اين كشمكشا بودم كه بابا بوق زد كه برو ديگه .قربونت برم كه همه جارو با تعجب نگاه مي كردي.وقتي رفتيم تو مدير مهد گفت چون روز اول خودت باهاش برو بالا ، با هم رفتيم بالا دستاتو محكم دور گردنم حلقه كرده بودي، مربيت اومد جلو و باخنده تو رو از بغلم گرفت ، نمي رفتي و جيغ مي زدي ، داشتم پشيمون مي شدم، مي خواستم دوباره بغلت كنم و با هم برگرديم خونه، دل مادرونمو گذاشتم زير پام ، صداي گريت ،نگاه معصومت، هيچ وقت اين لحظه از يادم نمي ره، اومدم پايين دستام مي لرزيد، بغض كرده بودم مدير مهد گفت خيالت راحت باشه آرتين عاشق اين جا مي شه، اما من دلم مي خواست آرتين عاشقانه تو بغل خودم مي موند، خداحافظي كردم از در مهد كه اومدم بيرون احساس كردم قلبم و توي مهد كودك دردانه جا گذاشتم، اشكام بي وقفه پشت سر هم مي يومدن ، بابا هم غصه دار بود اما مرده ديگه سعي مي كرد من و آروم كنه، بهم مي گفت برو خجالت بكش فردا كه بخواد بره سربازي چي كار مي كني؟رفتيم خونه تا 2 ساعت ديگه بيايم دنبالت، اين دو ساعت طولاني ترين دو ساعت عمرم بود.وقتي اومدم دنبالت اين قدر گريه كرده بودي كه چشمات قرمز بود مربيت گفت خيلي بي تابي كرده بودي.با من و بابا هم كلا قهر بودي اصلا نگاهمونم نمي كردي.اولين روز مهد سخت بود سخخخخخخخخخت براي هر سه تاييمون.

خداي مهربون ما سه تا رو قوي كن كه بتونيم از پس مهد كودك بربيايم. 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)